درباره پــلاک 60
بســــم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ من شکلات هستم.....صدام میکنن شوکول.به خاطر این این اسم رو انتخاب کردم که شبیه اسم خودمه یعنی اسمم هم الف داره هم کاف داره هم شین داره . با همسرم آقای تــــــافی زندگی خوبی دارم. یک تاره موی آقای تافی رو با هیچ چیز عوض نمی کنم. من می خوام خوشبخت باشم و نمیزارم هیچ چیز و هیچ کسی خوشبختیم رو ازم بگیره. +++++++++++++++++++++++++ این وبلاگ مثل یه دفترچه خاطرات واسه من توجه:پست های قدیمی رمز دار میشن و تقاضا میکنم رمزو نخواهید.نه دوستا قدیمی و نه جدید ها.رمزو نمی تونم بدم شرمنده.
  • صفحه نخست
  • آرشیو پـلاک 60
  • تماس با پـلاک 60
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • شوکولات بانو
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • عروسی پسر خاله
  • کمکم کنید...
  • لهیدگی....
  • مهمان شامی..
  • توفیق اجباری...
  • وول خوردن کرما روی هم....
  • ک.ا.ف.ه. پ.یانو..
  • دو گانگی.....
  • قدم به قدم....
  • من دارم میام تهران..به خدا...
  • چسبندگی....
  • جوج......
  • حوصلم سر رفت امروز
  • خصوصی 1
  • پاک مثل باران
  • من خیلی شادم
  • موج منفی از نوع مکزیکی
  • بذر..
  • جدی نگیرید؟
  • خورشیدم..
  • آسمان دیوانه...روانی روانی روانی
  • آبگرمکن....!
  • اولین پست 91
  • عکس سفره هفت سین
  • کرمکی....
  • چرا اینقدر زووووووووووود
  • خواهر گرام
  • خاک وچووووک
  • کیبورد خراب است
  • بی انگیزه ...
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو پـلاک 60
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
دوستان من
  • http://www.mozhi1370.blogfa.com/
  • از من نگذر نمی تونم(سپیده)
  • شکلک
  • آپلود عکس
  • موزیک فاکس
  • ×××خردی اینترنتی بلیط اتوبوس×××
  • ×××رهگیری مرسولات پستی×××
  • ×××وضعیت آب و هوا×××
  • ×××وضعیت ترافیک شهر تهران×××
  • ×××نقشه هشر تهران و ترافیک×××
  • ×××بانک قوانین کشور×××
  • ***خرید بلیط قطار***
  • ×××سایت کتابخانه ملی ایران***
  • استعلام بیمه خودرو
  • امشب شام چی بپزم؟
  • دکتر کرمانی
  • آشپزی
  • زیتون عشق
  • اخبار موسیقی کشور
  • مهر و مهتاب
  • مامی سایت
  • کودکان خلاق
  • ش1
  • ش2
  • ش3
  • ش4
  • بازم چی بپزم؟
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
بروبچ



پـــــــــــــلــــا کــــــــــــ 60
پلاکه خونمونه خب.......
عروسی پسر خاله
نویسنده: شوکولات بانو - ۱۳٩۱/٢/٢۸

هی ی ی ی ی ی

اصلا دلم نمیخواد فردا تموم بشه(حاله من اینه دیگه چه برسه به خوده عروس دوماد)

غردا شب عروسی پسر خالمه..خیلی ذوق میدارم..رفتم یه کیف مجلسی باریک خردیم....

کلی خودم رو کشتم....

موهامو امروز زنگ میکنم..کل پولی که تافی بهم داده بود واسه این ایم رو به باد هوا دادم و به خاطر همین آرایشگاه رو کنسل کردم....

حالا خودمم و این گیسا که نمی دونم چیکار کنم و از فرط خجالت جلوی تافی صدام هم در نمیاد.......

لباسم رو دادو خ.ش.و واسش آستین بدوزه...ووووای چقدر ذوف دارم الان که دارم مینویسم...

امشب نیکان رو میارم اینجا...میخوام بخوابم پیشش...تا صبح دوتایی لاو بترکونیم....

فضیه کرما رو یادتونه؟الان خونمون پر از شاپرک شده

چی میگی؟ ()



کمکم کنید...
نویسنده: شوکولات بانو - ۱۳٩۱/٢/٢٦

بچه ها یه سوال...

شما با کابینت زیره سینک ظرفشوییتون چیکار میکنید؟

یعنی میخوام بگم چه جوری مراقبت میکنید؟

کابینت شما هم مثل من طبله کرده و از شدت نم و نا خراب شده؟

شماها مراقبت میکنید؟

چه جوری؟

به نظرتون حالا که کابینت زیره ظرفشویی من خراب شده البته به کم و بعضی جاهاش طبله کرده اگه مامی شوشو اینا بیین آبروم میره؟

چیکار کنم؟

کابینت جنسش ام دی اف هست و نم کشیده بعضی جاهاش..

لطفان راهنماییم کنید برای سالم و تمیز نگه داشتنش در آینده چیکار کنم....

چی میگی؟ ()



لهیدگی....
نویسنده: شوکولات بانو - ۱۳٩۱/٢/٢٤

دیروز یه اتفاق خیلی خوب افتاد...

به مناسبت روزه مادر مامانم رو مهمون کردم استخر و سانس های استخر هم یه جوریه که مثلا ار ساعت 9 صبح تا 4 بعد از ظهر یکسره است..یعنی بدون محدودیت..اونم فقط با 50000 تومن...عالیه نه؟

اما خیلی ذوق نکنید این طرح فقط تا آخره اردیبهشته یعنی یک هفته ی دیگه فقط ادامه داره...

خلاصه رفتیم و از ساعت 1 تا 4 تو آب بودیم البته به این شکل:

استخر+جکوزی+سونا خشک+استخر+جکوزی+سونا خشک+جکوزی+استخر و..........

یعنی خودمون رو هلاک کردیم..ولی امروز واقعان خمارشم و هرچی از تافی خواستم اجازه بده امروز هم برم تذاشت....

خیلی خوبه..خیلی دوست میدارم..من عاشق استخرم شدید د د د د...

این تنها ورزشیه که واقعان حوصلش رو دارم...ولی از بقیه ورزش ها متنفرم...

دیشب واسه مامی شو شو و مامانم یکی یه دونه سکه گرفتیم.....

خ.ش.و هم یه دی وی دی که م ب. د ل. دیج.یت ال هم هست کادو گرفت و منم مثل همیشه فقط بوی دماغ سوختگیم فضا رو پر کرد...یعنی حتی بگی یه تبریک که تافی بهم بگه......

فک کنم هیچکس زنیت مارو قبول نداره از اساس...من به یه شاخه گلش هم راضی بودم.....ولی......

تافی برای مامانش دوتا مرغ خریده بود از شهرستان.....باور کردنی نبود..همین که نشستم تو ماشین دیدم یه چیزی پشت صندلی تکون میخوره جیغم رفت هوا بعد دیدم دوتا مرغ مظلوم نشستن کناره هم اون پایین...

لحظه ی رمانتیکی بود...بازم جای شکرش باقیه که با مرغا همزاد پنداری میکنم و به خودم میگم..روزه زن هیچ چیز گیرت نیومد عیب نداره بهتر از اینه که مرغ باشی زوری بخوان ازت تخم بزاری که.....

مادر شوهر براشون یه قفس تو حیاط درست کرده و اصلا این دوتا طفل مظلوم صدای  نمی دن...فقط خدا کنه تو اون بخشه باغچه که ماله منه نرن..نمیخوام مزرعم مرغ مالی بشه.....

خلاصه توی این محل اوضاع جوریه که اگه صدا مرغ در بیاد همسایه ها سریع اعتراض میکنن..ولی نمی دونن داشتن یه مزعه ی کوچیک و دوتا مرغ که برات هر روز تخم بزارن چه لذتی داره.....

از صبح افتادم به جونه کابینت ها و دارم تمیزشون میکنم...می دونید چرا

چون مامانم داشت تعریف میکرد که مستاجره خاله اینا که بلند شده و بعدش خاله اینا رفتن خونه رو تمیز کنن دیدن گند خونه رو برداشته..به خاطر همین نمی دونم از دیروز یه احساسایی دارم فک میکنم اگه مامی شوشو بیاد بالا و این وضع زندگیی رو ببینه حتما سکته میکنه از بس منم شلختم..ولی از صبح خیلی تمیز کاری کردما ا ا

جمعه عروسیه پسر خالس....لباسم همون لباسس که مشکیه عکسش رو گذاشتم یادتونه؟

یه پارچ شربت خاکشیر که با آبلیمو و عسل تعمدارش کردم گذاشتم تو یخچال..خیلی خوبه آدمو سرمست میکنه..

چی میگی؟ ()



مهمان شامی..
نویسنده: شوکولات بانو - ۱۳٩۱/٢/٢٠

میدونم حوصله ی حرف زدنای منو ندارید ولی به جون شوما مجبور شدم امروز هم آپ کنم....اونم در حالی که یه ظرف کشک و بادمجون دستمه و دارم همینجور میخورم و تایپ میکنم...

و چه حس خوبیه..مطمئنم تا حالا هیچ کدوم از شماها در حال خوردن کشک و بادمجون آپ نکردید که کاره خیلی جذابیه و به همتون پیشنهاد میکنم این کارو بکنید...

البته من نعنا خشکه نداشتم به جاش یه سبزی خشک که بویه پونه میده و از ماسوله خریدم ریختم و توش و کلن خوشمزست........

خلاصش کنم..امشب مهمون دار شدم برای شام.."ن"و "رارا"امشب میان خونمون واسه ی شام و میخوام سر رون سوخاری با ته چین درست کنم و احتمالا کشک و بادمجون هم میزارم سره سفره...باشد که رستگار شویم...

به تافی زنگ زدن بچم رو قاضی با.ز.د.اشت کرده نمی دونم چرا و کلا این دوتا کارشونه تافی به قاضی اعتراض میکنه اونم یکی دوساعت بازد.اش.تش میکنه و فک میکنم این قاضی کلا حال میکنه تافی رو باز...داش...ت کنه نمی دونم چرا..

یقینن دختر دم بختی تو خونه داره که میخواد بندازه به تافی و خبر نداره که تافی چه زن خوب و خوشکلی داره..و احتملان تافی هم واسه اینکه از شر با...زداش...ت های قاضی خلاص بشه آخری تن به این ازدواج میده و من باید زندگی در کنار هویی که باباش قاض.یه رو تجربه کنم........!

من که نگران نیستم..شما هم نگران نباشید..بلاخره یا بر میگرده یا من باید با کمپوت برم دیدنش....در هر صورت خیلی جدی نیست.....اگه جدی بود که الان نیش من تا بنا گوش باز نبود و در حال خوردن کشک و بادمجون نبودم...

می دونم اینقدر کشک و بادمجون کشک و بادمجون کردم که همتون هوس کردید..که اون دیگه مشکل خودتونه......

خلاصه خونم تقریبان مرتب و منظمه ولی یه خورده جمع و جور میخواد چون کلا "رارا"عادت داره توی هر سوراخ سنبه ای سرک میکشه........

غیبت نکن شوکول خجالت بکش.....

میکشم...می کشم.....

چی میگی؟ ()



توفیق اجباری...
نویسنده: شوکولات بانو - ۱۳٩۱/٢/۱٩

دیدی بعضی اوقات که اصلا انگیزه پیدا کردن کار ندارید و درست همون روز یک روزنامه نیازمندی ها میاد جلو دستتون و اتفاقی یه آگهی استخدام میبینید که همه چیزش بهتون میخوره؟؟؟؟؟؟؟

میخوام بگم دیدی بعضی اوقات چه جوری درهای رحمت الهی جلوتون باز میشه..جوری که حتی کرم گرفتن کابینت خونتون رو هم فراموش میکنید.....؟؟؟

فقط یه عیبی که هست اینکه تا میای به این درای رحمت که رو بروت باز شده برسی یهو خدا محکم درو میبنده و تو با دماغ میخوری به در و یه جورایی دماغت پخ میشه..

و اونوقت باید بری ناز هزار تا دکتر جراحی زیبایی رو بکشی تا این لطفی که خدا بهت کرده رو یه خورده صاف و صوف تر بکنه....

حالا که چی؟؟؟؟؟؟

اینکه آگهی دیدم و پسندیدم و فردا صبح زودش شووور کار و کسب در آمد همچین منو گرفت که به خاطرش شونصد تا اتوبوس واحد عوض کردم و مدیونید اگه فک کنید کلی فحش به روح مهندسین مترو نثار نکردم که چرا این مترو رو زود تر درست نمی کنن.....

وقتی رسیدم به محل مورد نظر..برای کاره مورد نظر که بیشترش توی خونه انجام میشد و منم که تنبل ل ل ل...صاحب کاره مورد نظر یه سفته دو میلیونی گذاشت جلوم که باس امضا کنی....

یعنی همونجا بود که فکم افتاد ا ا ا ا

یعنی واسه این کاره چرتکی با حقوق چرتکی من باید سفته امضا کنم؟؟؟؟؟

اومدم بیرون و به تافی زنگ زدم و وقتی شنیدم که اونم نارضایتیش رو نشون داد مثل اینا که منتظر اینن که یکی بگه نه...تحت تاثیر قرار گرفتم و کلن پیچوندم.....

حالا ربط موضوع پست به پست از اینجا به بعد شروع میشه که:

چون محل کار یه جاهایی تو مناطق قدیمی شهر بود این اتوبوس  واحد کیپ تا کیپ پر از پیرزنایی شده بود که همشون با لهجه غلیظ اصفهانی حرف میزدن....یعنی فقط منه جوون عین منار از بین این همه پیره زن زده بودم بیروون..

یعنی تا من میومدم بشینم چارتا پیرزن دورم وایمستادن که:

وای ننه دیکسم در میکند..

وای ننه خب نمی تونم وایسم.....

وا مادر چی تو شد این پاهام جز جز میکند...

وا خدا مرگم بده این چی چیه س  تو مخم تیک تیک میکند...

حالا شما جای من بودید چیکار میکردید؟مجبور بودید پاشید(یا بپاشید) از جاتون تا اونا سره اینکه کی جاتون بشینه دعوا کنن.....

خلاصه کل راه یک ساعت و 45 دقیقه ای رو به عشق کمک به هم نوعان پیر پاتال خودم ایستادم و تا اومدم بشینم دوباره جملات بالا بود میشینیدم با قیافه هایی شبیه قیافه گربه ی شرک  یادتونه؟؟؟

این شد که ما پله پله طبقات بهشت را طی کردیم و در بهترین منازل در باغ های زیبا منزل گزیدیم.....و کلن از الان گفته باشم من با حوری موری حال نمی کنما ا ا ا.....یا جای منه یا حوریا ا ا..اگه حوری موری ای اونجا بود تافی باید بره تو جهنم چون حوصله هوی حوری ندارم..........گفته باشم...

چی میگی؟ ()



وول خوردن کرما روی هم....
نویسنده: شوکولات بانو - ۱۳٩۱/٢/۱٧

اینکه من الان دارم به روز میکنم اصلا مهم نیست ..اینکه چه اتفاقی افتاده که من الان دارم به روز میکنم مهمه.....

عرضم به حضور مبارکتون که ما دیشب جاتون خالی کو کو سیب زمینی داشتیم و خلاصه جاتون خالی میزی چیدیدم و کوکویی خوردیم و اینا....بعدشم مثل همه ی آدم های عادی که رو کره زمین هستن و گاه گداری اتفافی به سرشون میزنه که بیان به روز کن....تصمیم گرفتیم چایی ای برا شستن مایتعلقات  وبردنشون پایین به اندرونی بخوریم...شاید که رستگار شویم.

همین که چایی رو دم کردم و اتفافان چاییش از همون چایی خوشمزه هاست که شوهر خاله از یه جایی که دقیقان نمی دونم کجاس میاره برامون و ریختم تو لیوان اومدم بریزم در حلق مبارک که چشمم به سقف افتاد......

یا قمر بنی هاشم اینا چی چی هستن رو سقف.....

خانومی که شما باشید کرم داشت همینجور رو سقف ووووووول میخورد...

من:

و باز من:

و همچنان من:

که وا عجبا اینا از کوجا اومدن....؟

تافی رو صداش کردم..اونم از دیدن این همه گرم که رو دیوار بود تعجب کرده بود...گفتیم نکنه حیوونی چیزی تو کانال کولر افتاده مرده کرم افتاده بدنش که به نتیجه ای نرسیدیدم چون حتمی بوش خونه و چه بسا محله رو بر میداشت...

مامی شوشو رو صدا کردیم...و اون با دیدن کرما گفت این ماله حبوبات و خشکباره...و منم چیزی به فکر نمیرسید ..تا اینکه یک لحظه دوزاریم افتاد که نکنه اینا از کابینت خوراکی ها باشه...

درش رو که وا کردم چشمتون روزه بد نبینه کرم بود که از این کابینت مبرفت بالا..نگو کیسه گردویی که تو کابینت گذاشته بودم کرم افتاده بود..

یعنی اون لحظخ قیافم دیدنی بود ..نمی دونست باید جلوی مامای شو شو و پدر شوشو و خ.ش.ک که اونا هم اومده بودن بالا چه عکس العملی نشون بدم....

اونا به ترتیب:

به علاوه تافی که:

و من در برابر اونا:

خو تقصیره من چیه..اینا همش تجارب زندگیه...ولی تافی بازم بهم چیز گفت.....

خدایا یعنی کلمها بد شانس رو واسه من ساختنا

آبروم رفت...

حالا هنوز کرما دارن وول میخورن و من از شدن چندش نمی تونم حتی برم تو آشپز خونه....

منتظر میمونم تافی بیاد یه کاریشون بکنه...

چی میگی؟ ()



ک.ا.ف.ه. پ.یانو..
نویسنده: شوکولات بانو - ۱۳٩۱/٢/۱٦

چند روزه پیش......منظورم از چند روزه پیش یعنی 4 شنبه..یعنی روزی که تافی مرخصی گرفته بود تا د ر خدمت خانواده باشه..با هم راهی چهار باغ شدیم...

رفتیم پارک شهید رجایی...بساطمون رو پهن کردیم و البته قبلش هم آش شله قلمکار گرفتیم به عنوان صبحانه......

حالا درسته که توی اون پارک جک و جونور بود که از سرمون بالا میرفت ..و منم نمی دونم به چه علت هی از آستین های مبارکم مورچه میومد بیرون و کمرم هم میسوخت..انگار یه جونوره موذی همینجوری داره گاز گازیم میکنه....

ولی در هر صورت خوردیم صبحانه رو...تافی یه کاره کوچیک داشت رفت انجام بده و منم نشستم تو پارک کتاب خوندم تا بیاد(تافیه دیگه در حین تفریح هم میخواد کارای عقب افتادش رو انجام بده)بعد یه ساعت اومد....

بعدش رفتیم پیاده گز کنیم 4باغ رو که من کشوندمش تو کتاب فروشی و اینقدر عشق کردم از دیدن کتابا که تافی به وضوح توی چهرم هیجان ناشی از دیدن این همه کتاب رو میتونست ببینه(حالا نه شکل این اسمایله ولی یه چیزی تو همین مایه ها)

خلاصه کتاب کا×ف#ه پی$انو رو خریدم و با اینکه نقد های زیادی ازش خوندم تصمیم گرفتم بخونمش....

بدک نیست..تا اینجاش که خوب بوده..البته به اندازه سمفونی مردگان منو درگیره خودش نکرده...

من با سمفونی عشق کردم ...یعنی میگم عشق بدونید آخره حال بودا....

ابن چند روزه اوضاع خوبه خدارو شکر..

دیروز هم با تافی رفتیم محل کارش و دیدن سرایداره محل کارش چون تازه بچه دار شدن...

تافی ازم خواسته بود یه چیزی براشون بگیرم و منم یه تشک ناز کوچولو که یه پیشبند و یه زیری واسه عوض کردن بچه داشت خریدم...

خونه محقری داشتند ولی آدمای با صفایی بودن..از اول تا آخر خانومه به من میگفت خانوم مهندس..رو حساب اینکه تافی مهندسه اونجاس..و همش از تافی قدر دانی میکردن و میگفتم آقای مهندس یه دونس خانوم مهندس....(قربونش برم)

البته من خودم مهندسم(این پز بود) ولی از این که از صدقه سری تافی اینطوری منو خطاب می کردن و اینقدر بهم احترام میزاشتن خوشم اومد و به تافیم افتخار کردم که انقدر خوبه که همه رو زیره پرو بالش میگیره....

از دخملشون بگم که اینقدر کوچولو بود که میترسیدم بغلش کنم...

زود بلند شدیم و بندگان خدا جقدر خوب ازمون پذیرایی کردن و توی این بساط گرونی میوه اعلائ خریده بودن..... چقدر من ناراحت شدم.....

بعدش تافی بردم بیرون نهار و زدیم بر بدن و بعدش رفتیم باغ مادریش..اونجا واسه خودش آتیش درست کرد و منم یه خرده خسبیدم....

تافی عشقه آتیشه یعنی همش در حال آتیش به پا کردنه

شبم اومدیم خونه خواهر کوچیکه رو برداشتیم و رفتیم شهر بازی...نمی دونید چقدر بد بود..دستگاه ها همه قراضه شدن ولی هنوز ازشون استفاده میکن...

من هی به تافی و اینا اصرار میکردم که بیاید قطار سوار شیم...تافی هی میگفت نه اینا امیدی بهشون نیست قطارش از بالا پل میوفته یه وقت..منم ناراحت شدم که چرا نمیاد سوار شیم(قطازش واقعان ریل داره و از رو دریاچه رد میشه و یه تونل وحشت هم داره که پره از اسکلت و یه گوریل که میخواد قفسش رو بشکنه و بپره بیرون البته عروسک گوریل و نه خوده واقعیش و من از بچگش عاشق تونلش بودم...تازه هی برق روشن و خاموش میشه و آب هم تو صورتت می پاشه..خیلی با حاله...خیلی)

بعدش اومدیم اینور قطار که راه افتاده بود دیدیم تکون های ناجور میخوره رو پل نگو چرخ یکی از واگن ها در اومده بود(قدیمیه دستگاه دیگه)و تزدیک بود واگن پر آدم و بچه بیفته پایین...و ما چقدر ترسیدیدم...قطار همونجا ایستاد و مردم هر جور شدی اومدن از توش پایین چون خطر واژگون شدن داشت...

همونجا بود که تافی از اینکه نذاشته من سوار بشم احساس رضایت کرد و دیگه هی به من میگفت خوبه با اصرار تو خام نشدم...منم احساس ضایع شدن بهم دست داد

هیچی سوار نشدیم و اومدیم خونه.............ناکام از پارک اومدیم بیرون....

تو یخچال آش داریم برم پیاز سرخ کنم واسش بخورم ووووی...دلم خواست خو

 

چی میگی؟ ()



دو گانگی.....
نویسنده: شوکولات بانو - ۱۳٩۱/٢/٤

امروز صبح مهمون داشتم...

و دیشب هم تب شدید.... 

حالم خیلی خیلی بد بود دیشب......صبح زود هم مهمونام میومدن......ساعت 8:30..

از بس دیشب حالم گرفته بود هیچ کاری نتونستم بکنم....صبح زود پاشدم با اون حالم..

الان خماره خمارم......

تافی قول داده سه شنبه کلاساش رو کنسل کنه.....و پنجشنبه هم بمونه خونه کمکم...

بیشتر خریدام رو کردم...مهم ژله ها بود که خریدم...

بادمجون رو هم باید بخرم..چهارشنبه یا سه شنبه سرخ کنم بزارم فریزر....

چی میگی؟ ()



مطالب قدیمی تر »