چند روزه پیش......منظورم از چند روزه پیش یعنی 4 شنبه..یعنی روزی که تافی مرخصی گرفته بود تا د ر خدمت خانواده باشه..با هم راهی چهار باغ شدیم..
.
رفتیم پارک شهید رجایی...بساطمون رو پهن کردیم و البته قبلش هم آش شله قلمکار گرفتیم به عنوان صبحانه......
حالا درسته که توی اون پارک جک و جونور بود که از سرمون بالا میرفت ..و منم نمی دونم به چه علت هی از آستین های مبارکم مورچه میومد بیرون و کمرم هم میسوخت..انگار یه جونوره موذی همینجوری داره گاز گازیم میکنه....
ولی در هر صورت خوردیم صبحانه رو...تافی یه کاره کوچیک داشت رفت انجام بده و منم نشستم تو پارک کتاب خوندم تا بیاد(تافیه دیگه در حین تفریح هم میخواد کارای عقب افتادش رو انجام بده
)بعد یه ساعت اومد....
بعدش رفتیم پیاده گز کنیم 4باغ رو که من کشوندمش تو کتاب فروشی و اینقدر عشق کردم از دیدن کتابا که تافی به وضوح توی چهرم هیجان ناشی از دیدن این همه کتاب رو میتونست ببینه
(حالا نه شکل این اسمایله ولی یه چیزی تو همین مایه ها)
خلاصه کتاب کا×ف#ه پی$انو رو خریدم و با اینکه نقد های زیادی ازش خوندم تصمیم گرفتم بخونمش....
بدک نیست..تا اینجاش که خوب بوده..البته به اندازه سمفونی مردگان منو درگیره خودش نکرده...
من با سمفونی عشق کردم ...یعنی میگم عشق بدونید آخره حال بودا....
ابن چند روزه اوضاع خوبه خدارو شکر..
دیروز هم با تافی رفتیم محل کارش و دیدن سرایداره محل کارش چون تازه بچه دار شدن...
تافی ازم خواسته بود یه چیزی براشون بگیرم و منم یه تشک ناز کوچولو که یه پیشبند و یه زیری واسه عوض کردن بچه داشت خریدم...
خونه محقری داشتند ولی آدمای با صفایی بودن..از اول تا آخر خانومه به من میگفت خانوم مهندس..رو حساب اینکه تافی مهندسه اونجاس..و همش از تافی قدر دانی میکردن و میگفتم آقای مهندس یه دونس خانوم مهندس....(قربونش برم)
البته من خودم مهندسم(این پز بود) ولی از این که از صدقه سری تافی اینطوری منو خطاب می کردن و اینقدر بهم احترام میزاشتن خوشم اومد و به تافیم افتخار کردم که انقدر خوبه که همه رو زیره پرو بالش میگیره....
از دخملشون بگم که اینقدر کوچولو بود که میترسیدم بغلش کنم...
زود بلند شدیم و بندگان خدا جقدر خوب ازمون پذیرایی کردن و توی این بساط گرونی میوه اعلائ خریده بودن..... چقدر من ناراحت شدم.....
بعدش تافی بردم بیرون نهار و زدیم بر بدن و بعدش رفتیم باغ مادریش..اونجا واسه خودش آتیش درست کرد و منم یه خرده خسبیدم....
تافی عشقه آتیشه یعنی همش در حال آتیش به پا کردنه
شبم اومدیم خونه خواهر کوچیکه رو برداشتیم و رفتیم شهر بازی...نمی دونید چقدر بد بود..دستگاه ها همه قراضه شدن ولی هنوز ازشون استفاده میکن...
من هی به تافی و اینا اصرار میکردم که بیاید قطار سوار شیم...تافی هی میگفت نه اینا امیدی بهشون نیست قطارش از بالا پل میوفته یه وقت..منم ناراحت شدم که چرا نمیاد سوار شیم(قطازش واقعان ریل داره و از رو دریاچه رد میشه و یه تونل وحشت هم داره که پره از اسکلت و یه گوریل که میخواد قفسش رو بشکنه و بپره بیرون
البته عروسک گوریل و نه خوده واقعیش
و من از بچگش عاشق تونلش بودم...تازه هی برق روشن و خاموش میشه و آب هم تو صورتت می پاشه..خیلی با حاله...خیلی
)
بعدش اومدیم اینور قطار که راه افتاده بود دیدیم تکون های ناجور میخوره رو پل نگو چرخ یکی از واگن ها در اومده بود(قدیمیه دستگاه دیگه)و تزدیک بود واگن پر آدم و بچه بیفته پایین
...و ما چقدر ترسیدیدم...قطار همونجا ایستاد و مردم هر جور شدی اومدن از توش پایین چون خطر واژگون شدن داشت...
همونجا بود که تافی از اینکه نذاشته من سوار بشم احساس رضایت کرد و دیگه هی به من میگفت خوبه با اصرار تو خام نشدم...منم احساس ضایع شدن بهم دست داد
هیچی سوار نشدیم و اومدیم خونه.............ناکام از پارک اومدیم بیرون....
تو یخچال آش داریم برم پیاز سرخ کنم واسش بخورم ووووی...دلم خواست خو